می خواستم خودمو براش کمی لوس کنم تا شاید بتونم ببینمش
اما وقتی گفت مبارکه و ما رو هم دعوت کن یادت نره ... دلم هری ریخت پایین ...
آخه مگه می شد به همین زودی ها فراموشش کنم ؟؟ اونی که از جونم هم عزیز تر بود برام و هست ...
زدم زیر گریه ، گفتم خیلی بی معرفتی ... صدام کرد اما من ... چند بار صدام کرد گفت گریه نکن ... من بی معرفتم ؟؟ عزیز من ، آخه من چی کار کنم که کارات اینو نشون می ده ؟ که می خوای بری ! می خوای ازدواج کنی ...
چشام گرد شد و گریه می کردم ... صدایهق هق گریه مو شنید ... خیلی مهربون صدام کرد ، خواهش کرد که گریه نکنم منم با تمام غمی که داشتم ، با تمام دل تنگی هام که روز قبلش دیده بودمش و نتونستم هیچ حرفی بهش بزنم و درد و دل کنم !! چشمی گفتم و سعی در پاک کردن اشکام داشتم ... تازه داشت می گفت چقدر دیروز صبر کردم تا حرف ....
صدای بوق ممتد گوشی میومد ... بغض امونم رو بریده اما قول دادم که اشک نریزم ... از خودم هم خسته شدم ، از این اخلاقی که دارم ، خدایا چرا اینقدر عذاب می کشم ؟ ناشکر نیستم اما ... خدایا اگر بخوام بیشتر از این روزا زجر بکشم جونمو بگیر و منو راحت کن ...
(دل نوشته های یکی از شخصیت های قصه هام ، که میخوام داستانشو قشنگ بنویسم بدون این که نصفه نیمه رهاش کنم )
+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 23:55  توسط مریم
|
تا حالا دیدین کسی توی روز تولد خودش گریه کنه ؟؟؟ نه از خوشحالیـــــــــــا بلکه از ناراحتی ...
دیشب با ساعت 21:20 دقیقه رفتم توی بیست و یک سالگی ... همه هدیه هامو دادن اما یک هدیه ای که می خواستم رو نگرفتم ... هدیه ای که کوچیک بود اما انگار پر توقع بودم و توقعم زیادی بالا بود ...
دوست دارم بلند بلند گریه کنم ... دوست دارم برم جایی که منو کسی نشناسه و های های بزنم زیر گریه ...
اما کجاست اون مکان خلوت ؟؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 21:20  توسط مریم
|
خیلی وقته که ننوشتم و اصلا یادم نمیاد چه طوری با واژه ها بازی می کردم ...
امتحانات این ترم هم به خوشی تمام شد ... با تمام خاطرات تا دقیقه نود امتحانات !!! جمع شدن بچه ها برای درس خوندن ... صبحونه خوردن پیش در دانشگاه !!! برای امتحان هشت صبح روز جمعه !!! ... تقلب های سر جلسه و تیکه پروندن ها ...
این یه مدت ، موقع امتحانات همه ش داشتم به این فکر می کردم که مایی که این همه باهم صمیمی هستیم بعد از فارغ التحصیلی خبر همدیگه رو می گیریم ؟؟ یا هر کی میره پی کار خودش ؟؟؟ ...
دیروز انتخاب واحد رفته بودیم ... باز 12 واحد بیشتر ندادن ؛ برای ساختمان داده ها هم مشکل دارم که همون دو روزی که کلاس دارم توی همون ساعت کلاسش تشکیل می شه و استاد هم قبول نمی کنه که سر کلاس نرم ... گفتم به جاش چند تا درس عمومی که ارائه می شه می گیرم ... اصلا خیلی وقته که حتی حوصله ی درس خوندن رو هم ندارم ...
خیلی دلم پره ... دوست دارم هواری بزنم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 23:49  توسط مریم
|
خدا حافظ دنیای وبلاگ نویسی ........................
بعد از مدت ها اومدم که برم ....
دیگه هیچی برام مهم نیست جز یک چیز
منم باید یه روزی می رفتم ....
دلم برای زهرا جون و آرش جونم و همه ی دوستای عزیزم تنگ می شه ...........
دلم برای نوشتن که مدتیه گذاشتمش کنار تنگ می شه ...
دعا کنید کارای منم به خوبی پیش بره و تا قبل عید همه چیز سر و سامون بگیره ...
به امید دیداری دوباره ...................


+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 23:30  توسط مریم
|
دیشب فکر کنم خیلی قشنگ توی ساری ضایع شدیم !!! دیشب قرار بود مهمان یکی از بچه ها باشم !! دیشب تا هشت کلاس داشتیم و امروز هم جبرانی داشتیم اونم ساعت 8 صبح ... این که بخوام برم بهشهر و برگردم کمی سخت بود برای همین رفتیم خونۀ مادربزرگ هدا ... حسین خان ماشین آورده بود و برای تا ساری رفتن مشکلی نداشتیم . من و هدا و محسن سوار ماشین شدیم ... ماشاء الله به این رانندگی ؛ توی جاده کیاکلا زیگزاگ می رفت . هدا خانم رو هم یه دفعه جو می گیره که آره بچه ها امشب بریم بیرون ... ( اونم بدون هماهنگی با من ) با تمام حرفایی که زده شد به این نتیجه رسیدیم که بیرون نریم ! هدا هم اول باید یه سر طبرستان می رفت بعد می رفت 18 دی ... از حسین خواستیم که ما رو تا طبرستان ببره که از خدا خواسته قبول کرد ؛ اما بعد به این نتیجه رسید که بنزین داره تموم میشه و کارت هم دست پدرش هست ! محسن گفت که من می رسونم ! البته منو باید تا خونه برسونین ... سوار ماشین شدن محسن خان هم خودش موضوعی جداست ! سوار ماشین شدیم و ... و ای کاش سوار نمی شدیم ( باز هم سوار ماشینش میشیم ؛ مطمئنم ) ... صدای ضبط تا آخر زیاد بود ؛ بوق زدن های مکرر با دیدن ماشین عروس ، گاه حرکات موزون محسن رو میشه بهش اضافه کرد ... تا ساعت 9 با این دو نفر بودیم . شام رو هم توی ماشین خوردیم ... من و هدا ساندویچ می کردیم و دست این دو نفر می دادیم !!! محسن هم ما رو تا خونۀ مادربزرگِ رسوند ... دیشب خیلی خوش گذشت ...
بچه ها امروز یه چیزی رو گم کردم ؛ دعا کنید تا یکشنبه بتونم پیداش کنم
( پای آبرو در میون هست )
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 23:3  توسط مریم
|
حوصله ی نوشتن دیگه ندارم ... حتی برای دل خودم . خیلی وقته حرفامو ، روی دلم تلنبار کردم و منتظر یه فرصت هست تا به ...
این روزا ( درست از 2 مهر ) که کلاسا شروع شد ؛ هر روز یه اتفاق تازه میافته ... این ترم اساتید همه تغییر کردن به جز یک استاد که خدا کنه تا زمان فارغ التحصیلی استاد ما باقی بمونه ( التبه اگه آموزش بذاره و چشم دیدن این همه صمیمیت با این استاد عزیز رو داشته باشه ) ...
جلسه ی اول استاد سیستم عامل و شبکه ( و همچنین آز . شبکه ) ؛ خیلی رُک به جاهد گفت که این درس رو افتادی ، آخر ترم نگی چرا افتادم !!! ؟؟؟!!!! و تقریبا چند دقیقه مونده به آخر کلاس 6 تا منفی برای 6 دانشجو گذاشت !!! ( که این در طول این یک سال برای ماها تازگی داشت !!! ) هر جلسه یه جورایی برنامه داریم توی کلاس !! که لازم به ذکر هست گاهاً تقصیر خود دانشجو هست !! تا این لحظه ؛ که دو هفته گذشته چهار نفر این درس رو حذف کردن ؛ یعنی استاد گفت که حذف کنن ...
دومین کلاس که مبانی امنیت شبکه بود ؛ جلسه ی اول خیلی بود !! تا یکشنبه این هفته که ببینیم چی میشه !!!
سومین کلاس هم با عزیز دل بچه های کلاس ؛ آز . سیستم عامل توی سایت دانشگاه بودیم که اولین جلسه رو موضوع های کنفرانس رو مشخص کردیم تا از 29 مهر کارمون رو شروع کنیم ( آخه 20 مهر یک پروژه باید به همون استاد اولی تحویل بدیم برای همین استاد برامون از 29 مهر کنفرانس ها رو گذاشت که اولین گروه ما هستیم ) ...
چهارمین کلاس هم اخلاق اسلامی رو داشتیم ( دیروز 20-18 ) بماند که موقع اومدن من یه کمی مشکل داشتم ...
دلم می خواد از خاطره ی دیروز بنویسم که دیگه حوصله ندارم ... باشه بعداً می نویسم ( نیست که شماها می خونید )
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 20:46  توسط مریم
|
وقتی داشتم کلید رو داشتم توی قفل می چرخوندم نظر اومدم کلید رو اشتباه آوردم و وارد کردم !!! اما خب درست بود ....
خیلی وقت بود که ننوشته بودم این جا . اونقدر سرم شلوغ بود که حتی وقت نداشتم پلک روی هم بذارم ... دو هفته ای بودم سفر و بعد هم تا اومدم دیدم امتحانات پایان ترم شروع شده ... از یه طرف مهمان و از یه طرف هم درس خوندن های یک خط در میون من و از یه طرف دیگه پروژه های ناتموم که باید زودتر تموم می کردم و تحویل می دادم ...
پروژه ی تجزیه و تحلیل سیستم ها ( برای بچه های نرم افزار بسته های نرم افزاری هست فکر کنم ) یک کتابخونه ی اینترنتی بود که شکر خدا نمره ی کاملش رو گرفتم !!!
پروژه های کارآفرینی که تنها تونستم طرح تجاری رو از طریق سایت دانشگاه برای مهندس ارسال کنم و تحقیق خلاقیت و نوآوری که ارسال نمی شه و باید ببینم استاد روی CD قبول می کنه یا نه ؟!!!
پروژه پایگاه داده ها که پیاده سازی یک آژانس هواپیمایی و یک کتابخونه بود ... اونم انجام دادم و نمره ی کامل رو سر جلسه امتحان گرفتم ( استاد لطف کردن به عنوان یکی از سوالای امتحان آوردند )
و آخرین پروژه ، پروژه آز . پایگاه داده ها بود که یکیش کنفرانس بود و یکی دیگه هم برای من بانک اطلاعاتی مرکز توانبخشی توی محیط SQL Server و Microsoft ACCESS بود و بنابر فعالیت هام توی کلاس استاد نگاه کرد به پروژه و طبق نمره های کلاسیم ( تحقیق هایی که میداد و تنها من انجام می دادم ) و امتحان عملی ای که گرفت نمره ی 20 رو برای من رد کرد ...
بقیه نمره ها رو هم که دوست گلم توی نظرات پست قبلی اعلام کرد و تنها مونده نمره ی کارآفرینی که تا بیاد ما فارغ التحصیل شدیم !!! ... ماجراهایی که موقع سفر و موقع امتحانات رُخ داد رو بعداً سر یه فرصت مناسب می نویسم ...
و خبری که این روزا منو خیلی خوشحال کرد بعد از سفرم ... 1- قبولی خواهرم برای کارشناسی ارشد سبزوار ( سراسری ) ... 2- واحد گرفتن های محسن خان برای ترم جدید ( آخه آموزش گیر داده بود که ترم جدید بهت واحد نمی دی تا بهمن باید معطل باشی )
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 12:0  توسط مریم
|
نشسته ای در کنارم . می خواهم سخن بگویم . دستانم را در دستانت گرفته ای و آن ها را نوازش می کنی . من هم آرام انگشتانم را روی انگشتانت به حالت نوازش می کشم . به صورتت نگاه می اندازم . احساس خوب دوست داشتن دوباره به سراغم می آید . می دانم روزی به پایان می رسد . اما آن روز هنوز معلوم نیست ...
نگاهمان در نگاه هم قفل می شود. لب هایمان سرخ است و آتشین . لبخند روی آن ها خودنمایی می کند . دستانت گرم است و آتشین . همانند هوای گرم تابستان . تک ، تک انگشتانم را نوازش می کنی ...
راستی لحظه ی خداحافظی لب هایم ، گونه هایت را نسوزاند ؟! لحظه ی خداحافظی ، دستانم ، دستان گرم تو را منجمد نکرد ؟! ... هنوز هم صورت را که با صورت برخورد کرده بود را حس می کنم ... مهربان ، دوستم داشته باش که دوست داشتنم از نوعی دیگر است . دوست داشتنم با دیگر دوست داشتن ها متفاوت هست ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 22:6  توسط دخترک قصه ها
|
امروز آتش جهنم را خریدم ... با نرخ بسیار ارزان آتش جهنم را از آن خود کردم ... هر چند از خیلی وقت پیش می دانستم جایگاهم کجاست اما امروز مطمئن تر شدم ...
میان آتش می سوزم و هیچ نمی گویم ... حتی دیگر درخواست کمک هم ندارم ... دل می سوزد و جان می سوزد و جسم و روح می سوزند ... اما مریم دیگر مریم سابق نیست ... دیگر آن مریم همیشگی نیست این را هیچ کس نمی داند ... در این مدت کوتاه تغییر کرده ام ۳۶۰ درجه !! اما هیچ کس متوجه نشده ! همه ظاهر را می بینند تا باطن را ...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 21:34  توسط مریم
|
کلاس های تابستون شروع شد ! اونم توی این گرما ! هفته ای 4 بار رفت و آمد توی جاده ای تقریبا شلوغ !!!! توی این چهار روز خودِ من توی مسیر حدود 10 تایی تصادف رو به چشم می بینم ! حالا معلوم نیست که چقدر تصادف می شه !
شروع کلاس ها برابر هست با تعداد زیادی پروژه که باید تا آخر تابستون تحویل بدیم ! بیشتر ین کار رو هم پروژه تجزیه و تحلیل سیستم ها می بره که کتابخونه ی اینترنتی هست ! و بعد پایگاه داده ها و آز پایگاه داده ... و کارآفرینی که واحدی از واحد های دروس عمومی دانشگاه جامع هست !! حالا چه پیشنهادی داشته باشیم که بهترین باشه !!! هنوز معلوم نیست ...
حوصله ی آپ کردن وب رو دیگه ندارم . اونقدر این چهار روز به همراه این پروژه ها خسته ام می کنه که حوصله ی هیچ کاری رو ندارم !! حتی تفریح !! پارسال توی تابستون هر شب یا بوستان سرو بودیم و یا عباس آباد !! اما امسال بچه ها میرن ، من نیستم !! قراره چند روزی بریم مسافرت طرفای آستارا و اردبیل !!! بعد هم قراره با بچه ها دانشگاه بریم غرب !! البته غرب بستگی به کارایی خودم داره که تا اون موقع چقدر از کارای پروژه رو ردیف کرده باشم !!! ....
بعدا سر فرصت از بچه های این ترم و شیطنت ها می نویسم . الان هم می خوام دنبال کارای پروژه توی نت بگردم !!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 23:23  توسط مریم
|